جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

دلم برای پدرم تنگ شده

    دلم برای پدرم تنگ شده

    هشت سال پیش فوت کرد. هر چی بیشتر میگذره بیشتر دلم براش تنگ میشه.

    *** امروز رفته بودم توی یه ساختمان در حال ساخت. یاد سی و پنج سال پیش افتادم و یاد بابام که خونه ی یک و نیم طبقه ی صد و سی متریمون رو تصمیم گرفته بود سه طبقه کنه. خیلی زحمت براش کشید. چقدر با کارگرها دعواش می شد. آدم حساسی بود.  

    *** چند روز پیش با دیدن یه اره چوب رفتم تو دوران کودکی. یاد بابام افتادم. یه اره چوب داشت که گهگاه شاخه های اضافی درختای جلو خونه رو با اون اره می کرد. اون درختها سه تا بودن. دوتاشون باقی موندن و الان بعد از حدود چهل سال به درختای تنومندی تبدیل شدن. 

    *** بعد از عمری رفتم استخر دانشگاه. همین که خودم رو روی آب رها کردم و فکرم رو آزاد کردم یاد بابام افتادم. ما رو هر چند سال یه بار میبرد سرعین. آب تقریبا جوش گاومیش گلی و بوی گوگرد اون گاهی باعث می شد سرگیجه بگیرم. بابام معطل نمی کرد. سراسیمه می دوید و یه لیوان آیران (دوغ)  می خرید تا بخورم حالم خوب شه. 

    *** درس خوندن من براش خیلی مهم بود. سال کنکور (۶۳) پدرم رو در آورده بود. مرتب چک می کرد که نکنه تنبلی کنم. همین کارش خیلی توانم رو پایین می آورد. 

    دلم برای بابام تنگ شده.   


    این مطلب تا کنون 29 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 18 دي 1390
    منبع
    برچسب ها : بابام ,خیلی ,افتادم ,براش ,پدرم ,بابام افتادم ,برای پدرم ,
    دلم برای پدرم تنگ شده

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 3 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر